شبکه افق - 12 تیر 1404

اشک عاشورایی، آری، "ضجه ی ترحم"، هرگز (سیدالشهدا ع، مرحوم حسین بن علی نیست)

هیئت‌های عزاداری تهران / نشست (عزاداری از نوع سکولار ؟!!) / ۱۳۹۵

بسم الله الرحمن الرحیم

محضر سروران عزیز، خادمان ذکر ابا عبدالله(علیه السلام) سلام عرض می‌کنم. برای بنده افتخار بزرگی است که به محضر جمعی مشرف شویم که بزرگترین افتخارشان احیای ذکر و مرثیه ابا عبدالله و اهل بیت پیامبر(ص) است. دفاع مقدس؛ چون بیشتر شما سن شما اجازه نمی‌دهد، شما اصلاً در آن دوران نبودید من دارم به جوانان عرض می‌کنم حتی یک عملیات در دوران هشت سال مقاومت نبود که بدون نام سیدالشهدا، بدون نام شهدای کربلا، و بدون عشق به کربلا صورت نگیرد. شاید هیچ وصیت‌نامه‌ای پیدا نکنید که نام کربلا و ابا عبدالله در آن نباشد. قوی‌ترین موتوری که بچه‌ها را وارد معرکه می‌کرد، عشق کربلا بود.

مقدمه دوم این است که انقلاب اسلامی از دو سمت، با دو اتهام مرتبط و ظاهراً متعارض مواجه بود. از یک طرف، رژیم شاه و اربابان غربی‌اش و روشنفکران چپ و راست وابسته، انقلاب را متهم می‌کردند که دینی است و این را به عنوان یک مذمت ذکر می‌کردند، نه به عنوان یک مزیت. آن‌ها می‌گفتند انقلاب‌ها پدیده‌های معاصر و مدرن هستند، چه ربطی به دین دارد؟ آن‌ها می‌گفتند دینی هستند، یعنی ارتجاعی هستند. این‌ها می‌خواهند سیاست را دینی کنند، ایدئولوژی را دینی کنند. آنجا یک اتهام بود که از طرف جریان‌های بی دین به انقلاب زده می‌شد. یک اتهام هم از طرف جریان‌های متحجرِ به اصطلاح دین‌دار غیر انقلابی یا ضد انقلابی در داخل به انقلاب زده می‌شد که می‌گفتند این دینی که آقای خمینی می‌گوید، این دین انقلابی است. آن‌ها هم این را به عنوان مذمت می‌گفتند. از نظر این متحجرین، به تعبیر امام(ره)، ولایتی‌های بی‌دین، انقلابی بودن دین یک نقطه ضعف بود. یک مزیت منفی بود. از نظر جریان‌های لامذهب و بی‌دین هم، دینی بودن انقلاب یک نقطه ضعف بود. پس آن‌ها به جرم دینی بودن این انقلاب به آن حمله می‌کردند. این تیپ هم به جرم انقلابی بودن دین و انقلابی دیدن دین، به این‌ها، به امام و به خط امام و به نهضت امام حمله می‌کردند.

از نظر متحجرین، آخوند سیاسی یک جرم بود. سیاست آخوندی هم از طرف جریان‌های ضد دین و ضد روحانیت، یک جرم بود. بعد که حکومت تشکیل شد، این اتهام از دو طرف به همین سیاق زده شد. جریان‌های لائیک، سکولار، بی‌دین، ضد انقلاب خارج از کشور یا در داخلِ متصل به غرب و شرق، این‌ها متهم می‌کردند که این حکومت، آخوندی است. جریان‌های متحجر مذهبی داخل خود ما که بعضی از آن‌ها در حوزه و در بعضی هیات‌ها نفوذ داشتند، می‌گفتند این آخوند، حکومتی است! باز همان قضیه به شکل دیگری تکرار می‌شد. یا می‌گفتند حکومت آخوندی است، مرتجع است، این حکومت به درد نمی‌خورد، قرون وسطایی است. این طرف هم، به اصطلاح مذهبی‌ها می‌گفتند این آخوندهای انقلابی هم، آخوندهای حکومتی هستند.

بعد به قضایای هیات‌ها رسید. آن طرف متهم می‌کردند که این‌ها سیستم و نظام ساختند و نظامشان بی‌نظم است. حکومت‌شان هیأتی است. دولت‌شان هیأتی است. منظور آن‌ها از هیأتی بودن به این معنا بود که حساب و کتاب ندارد، نظم و نسق ندارد، اصلاً سازمان ندارد، معلوم نیست چه می‌گویند! از داخل پشت جبهه، این‌ها اتهام می‌زدند که این هیات‌ها دولتی هستند. هیات‌ها حکومتی هستند. حکومت هیأتی از آن سو جرم بود. هیات حکومتی و دولتی هم از این طرف جرم شد. این مسیر همچنان ادامه دارد.

اصل قضیه این بود که دو طرف قضیه، منحط و منحرف، هرکدام به دلایلی و به شکلی بودند. مسیر درست این بود که اصلاً هیات، دین، مذهب، روحانی، آخوند، هرچیزی که هست، اگر این‌ها در چارچوب و معطوف و رو به سوی ساختن یک جامعه و یک حکومت و یک تمدن هرچه دینی‌تر نباشد و صرفاً از تمام این مسائل، تمام دین و مذهب و شعائر و مناسک آن، فقط برداشت شخصی و درونی بشود، عملاً سکولاریسم همین است. سکولاریسم که نمی‌گوید دین بد است یا هیات نداشته باشید یا روضه نخوانید. می‌گوید همه این کارها را در خانه خودتان و در حریم خصوصی خود انجام بدهید، این‌ها ربطی ندارد و نباید آن را با عدالت، با قسط، با نظام‌سازی، با تعلیم و تربیت و با تمدن‌سازی ارتباط بدهید. سکولاریسم همین را می‌گوید. این دوتا جریان که یک عده از آن‌ها ضد دین هستند و یک عده دیگر دین‌دار هستند، هر دوی آن‌ها در این جهت که نتیجه سخن آن‌ها سکولاریسم است، مشترک هستند. نتیجه هر دو گرایش، دولت سکولار، آخوند سکولاریست و هیات سکولار می‌شود. یعنی چه؟ یعنی ما جداگانه مذهبی هستیم، ولی در عرصه عمومی زندگی، افراد لامذهب بر ما حکومت کنند. مذهب فقط مخصوص مسجد و حسینیه و ایام عزاداری است. غیر از آن روز و آن مکان، یعنی غیر از آن زمان و مکان خاص، دیگر دینی نیست و ربطی به دین ندارد. اصلاً در نظام غرب هم همین را گفتند. نگفتند کلیساها را خراب کنید یا همه شما لامذهب بشوید. صاحبان قدرت، ثروت و امثال این‌ها گفتند مذهب، یکشنبه‌ها در کلیسا است! بیرون کلیساها در تمام هفته، حتی یکشنبه، ربطی به مذهب ندارد.

امام جواب آن‌ها را داد. زمانی که گفت «ولایتی‌های بی دین»، این تعبیر امام است، «ولایتی‌های بی دین». یعنی آن‌ها از حب ولایت اهل بیت سخن می‌گویند ولی دین ندارند. دروغ می‌گویند، تهمت می‌زنند، خیانت می‌کنند. اگر این‌ها در زمان سیدالشهدا بودند، به کربلا فرار می‌کردند، اصلاً به کربلا نمی‌آمدند. به امام حسین می‌گفتند کار شما سیاسی است. ما نهایتاً اگر بعداً برای شما عزاداری می‌کنیم وگرنه ما به کربلا نمی‌آییم. امام می‌گوید بالاخره که ما انقلاب کردیم و هزینه آن را دادیم. شما که ایستاده بودید و نگاه می‌کردید، بعضی از شما هم با رژیم شاه همکاری کردید. بالاخره یک دولتی ساختیم. این حرف که حالا ما زیر بار هیچ حکومتی نمی‌رویم و همیشه از حکومت جدا بودیم؛ ما مستخدم حکومت نیستیم، ما حکومتی نیستیم؛ بعد از انقلاب، این حرف به همان اندازه مسخره است که پیش از انقلاب، همه شما حکومتی بودید. جالب است این حرف را روشنفکران هم می‌زدند. یک عده تیپ‌هایی از روشنفکران و شعر نو و این حرف‌ها بودند. بعد از انقلاب شعر گفتند. به آن‌ها می‌گفتند شما برای انقلاب هم یک شعری بگویید. آن‌ها می‌گفتند که ما "بر" حکومت‌ها هستیم، نه "با" حکومت‌ها. بعد به آن‌ها جواب داده شد که شما که در زمان شاه نوکر حکومت بودید. نصف شما ساواکی بودید، شما از شاه و ساواک حقوق می‌گرفتید. در آن زمان که "با" حکومت بودید، زیر بار حکومت بودید، درشکه حکومت را به شماها بسته بودند و شما از لحاظ فرهنگی آن را راه می‌بردید. حالا چگونه بعد از انقلاب "بر" حکومت هستید؟ ما هم در میان تیپ‌های روشنفکر این‌چنینیِ غیر دینی افرادی را داشتیم، همان‌طور که تیپ‌های آخوندهای یا هیات‌های ولایتی هم می‌گفتند که ما سیاسی نیستیم! حالا کل کار امام حسین سیاسی است. شعار امام حسین چیست؟ «هَیْهَاتَ مِنَّا ٱلذِّلَّةُ». ذلت، عزت، آیا این‌ها مفاهیم سیاسی نیستند؟ ما زیر بار هر حکومتی نمی‌رویم، ما باید این حکومت را سرنگون کنیم. آیا این سیاست نیست؟ امام زمان، کل حرکت حضرت حجت(عج) سیاسی است. می‌خواهد تمام حکومت‌های فاسد عالم را سرنگون کند، عدالت جهانی را برپا کند. آیا این‌ها سیاسی نیست؟ امام زمان در راس سیاسیون عالم است. یعنی چه؟ آیا انتظار امام زمان در نیمه شعبان غیر سیاسی است! بله، اگر سیاسی به منظور جناحی و حزبی و سیاست‌بازی باشد، نه، آن اصلاً غلط است. اما سیاسی به معنای این که شما در کنار حق علیه باطل موضع داشته باشید.

امام می‌گوید این حرف‌ها را زمان طاغوت باید عمل می‌کردید که نکردید. آن زمان ما علیه حکومت بودیم، شما که با حکومت بودید، هم روشنفکران شما هم آخوندهای شما. وگرنه حالا که دولتی تشکیل دادیم، می‌خواهیم تلاش کنیم که اسلامی‌تر بشود. ما می‌خواهیم تلاش کنیم. هدف ما اسلام است. حالا یک جاهایی توانستیم، یک جاهایی نتوانستیم، ولی هدف اسلام است. مانند زمان پیامبر و امیرالمومنین، پیامبر دولت تشکیل داد، امیرالمومنین دولت ساخت.

آیا ما ضد دولتی هستیم یا دولتی؟ آیا حکومتی هستیم یا ضد حکومت؟ اگر حکومت صالح است، ما با حکومت هستیم. آن را حمایت می‌کنیم، نظارت هم می‌کنیم، امر به معروف و نهی از منکر هم می‌کنیم. اگر حکومت فاسد است، بله، ما ضد حکومت هستیم یا اگر هم نتوانیم، باید از حکومت فاصله بگیریم. اگر حکومت فاسد، نامشروع و اصلاح‌ناپذیر است و انتقادناپذیر است. امام می‌گوید وگرنه حکومت که باید باشد. حکومت از واجبات حسبیه است، از امور حسبیه است و از کارهای درستی است که باید انجام بشود و خداوند می‌خواهد انجام بشود. اما متصدی خاصی ندارد و همه باید بطور واجب کفایی به آن اقدام بکنند، سازمان‌سازی و نهادسازی کنند تا آن انجام بشود و تا انجام نشده است، برای همه آن‌ها تکلیف است که آن کار را انجام بدهند.

دولت‌سازی جزو همان ولایت حسبیه است. آب، برق، بهداشت، نظافت خیابان‌ها، حمل و نقل، امنیت، این‌ها چه چیزی هستند؟ این‌ها امور حسبیه هستند. واجب است که برای حفظ نظم حکومت تشکیل دهیم. اگر حکومت باطل بود، استخدام در آن حکومت و همکاری با آن حکومت حرام است، مگر برای احقاق حقی در موارد خاص و استثنایی. اگر دولت و حکومت، صحیح و انقلابی است، ولو این که اشکالاتی دارد، نباید بگوییم که نام آن حکومت است. نام آن حکومت باشد، حکومت نه خوب است و نه بد است. حکومت بد، بد است و حکومت خوب، خوب است. هیاتش هم همین‌طور است. هیات بد، بد است و هیات خوب، خوب است. آخوند بد، بد است و آخوند خوب، خوب است. روشنفکرش هم همین‌طور است، شاعرش هم همین‌طور است و مداحش هم همین‌طور است. مداح هم خوب و بد داریم، روحانی هم داریم و روشنفکر هم همین‌طور. همه آن‌ها خوب و بد دارند و درست و نادرست هستند. یا درست عمل می‌کنند، مداحی در مسیر عزت و احیای مکتب اهل بیت است یا دارید تحقیر می‌کنید و برای خودتان دکان باز کرده‌اید. خب حکومت‌های اسلامی تشکیل شده است، متولی امور مردم است و همه باید کمک کنند. کسی تحاشی نکند تا مشکلات آن را حل کنیم.

بنابراین هیات انقلابی معنا دارد. دو گروه با آن مخالف هستند. یکی جریان‌های لامذهب هستند که می‌گویند این‌ها می‌خواهند انقلاب را هیأتی کنند. یعنی منظورشان این است که انقلاب بی‌حساب و کتاب شود. یکی هم جریان‌های به اصطلاح سوپر مذهبی افراطی هستند که این‌ها می‌گویند این‌ها می‌خواهند هیات‌ها را انقلابی کنند. هیات چه ربطی به انقلاب دارد؟ هر دوی آن‌ها می‌گویند هیات و انقلاب، هیات و عدالت، هیات و امر به معروف و نهی از منکر، و هیات و جهاد فی سبیل الله ربطی به هم ندارند.

نکته دوم این است که هر نوع مداحی و منبری که در مسیر و در رابطه با حضرت سیدالشهدا علیه السلام و اهل بیت علیهم السلام باشد و چهره‌ای غیر از آنچه که بودند و یا بر خلاف آن از آن‌ها ارائه بدهد، این خیانت به اهل بیت است. اهل بیت، خودشان هیچ، حتی نیروهای دسته دوم و سوم که زیر دست آن‌ها در صحنه کربلا تربیت شدند، کمال عزت و اقتدار هستند. یک کلمه ذلت در حرف‌های آن‌ها نیست. این‌ها آدم‌های دسته سوم و زیر دست سیدالشهدا تربیت شدند، زیر دست حضرت زینب(س) تربیت شدند. باید ببینیم چه می‌گویند. با چنین امام حسینی آیا می‌شود در برابر استکبار تسلیم شد و ذلت نشان داد؟ آیا می‌توان در برابر شاه، صدام، آمریکا و اسرائیل ذلت نشان داد؟ و بعد بگوید ما سیاسی نیستیم؟ سیاسی نیستی چه؟ آن‌ها که سیاسی هستند، تو سراغ سیاست نرو، سیاست سراغ تو می‌آید. رضاخان در ابتدا که آمد تا حاکم بشود، یک مرد بی‌سوادِ بی‌سواد مفنگی و قمارباز بود. انگلیسی‌ها او را آوردند و شاه ما کردند. اول که آمد، پابرهنه به هیات امام حسین آمد و سینه زد گِل مالید که بگوید ما با مذهب مشکلی نداریم. وقتی که مسلط شد، 20- 30 هزار نفر را کشت و ترور کرد. از مدرس‌ها بگیرید تا امثال آن‌ها تا دیگران. بعد گفت اصلاً عزاداری امام حسین ممنوع! جرم است. عزاداری و سینه‌زنی برای امام حسین جرم شد. در زمان پدربزرگ ما که مرحوم شد، می‌گفت در زیرزمین‌ها یواشکی چهار نفر یا پنج نفر جمع می‌شدند. یکی هم سر کوچه توی خیابان نگهبانی می‌داد تا یک وقت ماموران نریزند. یواشکی و آرام‌آرام «حسین حسین» می‌گفتند و سینه می‌زدند. بعضی هیات‌ها گفتند ما سیاسی نیستیم ولی برای ما رضاخان و غیر رضاخان فرق ندارد. برای رضاخان فرق می‌کند که اسم امام حسین باشد یا نباشد. هیات ممنوع شد، عزاداری امام حسین جرم شد. حجاب را از سر زنان شما و ناموس شما برداشتند. عمامه را از سر آخوندها و روحانیت برداشتند.

هیات امام رضا(ع)، هیات اهل بیت(علیهم السلام) با حکومت‌های فاسد، با رضاشاه و انگلیس و آمریکا و اسرائیل و شاه کار نداشته باشد، آن‌ها با تو کار دارند. نمی‌توانی در عراق زیر سایه صدام باشی و حرم عتبات اهل بیت زیر چکمه و شمشیر صدام باشد و بگویی ما سیاسی نیستیم و فقط به زیارت می‌رویم! این ممکن نیست. بعد می‌آید حرم اهل بیت را روی سر شما خراب می‌کند. آن‌ها این‌گونه هستند. مگر این که بگوییم آقا ما یک مذهبی داریم و با شما کاری نداریم. انگلیسی‌ها که عراق را بار اول - نه این بار، بلکه بار قبلی - اشغال کرده بودند، برای اولین بار آن مسئول انگلیسی‌ها دید که ناگهان همه دارند داد می‌زنند. گفت چه شده؟ شورش شد؟ گفتند: نه، اذان است، دارند اذان می‌گویند. گفت چرا همه این‌جوری هستند؟ گفتند: بله، این جزو آداب دینی آن‌هاست که بلند بلند نماز می‌خوانند، یعنی وقت نماز است. گفت آیا صدمه‌ای برای منافع انگلیسی‌ها ندارد؟ گفت: نه. گفت بگویید آن‌قدر بگویند تا گلوی آن‌ها پاره شود. اما اگر یک وقتی اذانی بگویند، جوری اذان بگویند که از این «لَا إِلَهَ إِلَّا ٱللَّهُ» مرگ بر انگلیس بیرون بیاید، آن را نمی‌گذاریم. ولی اگر این چیزها بیرون نیاید، خرج دیگ آش نذری عزاداری امام حسین را خود انگلیس می‌دهد! خود انگلیس آمد در هیات‌ها قمه پخش کرد. گفت: بزنید! توی سر ما نزنید، توی سر خودتان بزنید. به سر ما یک وقت نزنید. حالا این قمه که از این سمت می‌آید، اگر یک لحظه از آن سمت برگردد، آن‌ها را به رگبار مسلسل می‌بستند. ولی وقتی از این سمت باشد، خودشان قمه می‌خریدند می‌دادند. حکومت شاه که ضد دین و لامذهب بود، قند و چای هیات‌ها را بعدها برای یک مدتی تامین کرد. می‌گفت عزاداری کنید ولی یک حسین غیر سیاسی، یک حسین سکولار را معرفی کنید!

خب کربلا کجا بوده است؟ انسان‌هایی که در کربلا خود را نشان دادند، چه کسانی بودند؟ از درون مداحی و عزاداری و منبر محرم باید چنین انسان‌هایی تربیت بشوند. مثل چه کسانی؟ مثل تمام تک‌تک شهدای کربلا. یک نمونه آن را ببینید. عُمربن یا عَمربن (هردویش خوانده شده). عمربن قُرظه خزرجی انصاری. این‌ها دو برادر هستند. یکی در این جبهه است، یکی در آن جبهه است. یکی حسینی است، یکی یزیدی است. با هم می‌جنگند. چندین خانواده داریم که در کربلا در دو طرف جبهه با هم جنگیدند. یکی از آن‌ها این خانواده است. جناب زهیر شهید شده است. می‌دانید جناب زهیر هم قبلاً علوی نبود. حتی در زمان کربلا هم امام حسین از او خواستند که بیاید. اول نیامد. بعداً آمد و چه فداکاری‌هایی کرد. در کربلا، حسینی‌های قدیمی، بعضی از آن‌ها یزیدی شدند، و بعضی از غیر حسینی‌ها، حسینی شدند. حتی غیر مسلمانی داریم که یک هفته یا ده روز قبل از کربلا تازه مسلمان شده بود، ولی جزو شهدای کربلا است. حر که فرمانده دشمن است جزو شهدای کربلا می‌شود. کسی که جلوی امام حسین را گرفته، یک مرتبه امام حسین او را این‌گونه عوض می‌کند. کیمیای حسین؛ که هنگامی که شهید می‌شود، حر از جمله کسانی است که سیدالشهدا بالا سر او آمدند و به او می‌گویند: «أنتَ حُرٌّ کَمَا سَمَّتْکَ أُمُّکَ حُرًّا». تو به راستی آزاده‌ای چنان که مادرت تو را آزاده نامید. این تا دیروز جلوی شما را نگه داشته بود. اصلاً کل فاجعه کربلا را این شروع کرد. انسان‌های بزرگی تربیت شدند. بعد از شهادت زهیر، این عمربن قرظه خزرجی انصاری، پیش حضرت سیدالشهدا می‌آید می‌گوید آقا، من برای کشته شدن منتظر اجازه شما هستم.» فرمودند: «وقت نماز است.» او ایستاده جزو همان افرادی است که وقتی سیدالشهدا به نماز ایستادند و تیراندازی می‌شود، با دو دستش که سپر گرفته، بعد می‌بیند یک تیری دارد از این گوشه می‌رود، پیشانی‌اش را جلوی تیر می‌گیرد. پیشانی‌اش را می‌گیرد که تیر بخورد به پیشانی‌اش یا به چشمش. یک تیر می‌بیند از این طرف آمد، می‌آید سینه‌اش را جلوی تیر می‌گیرد. این دست جلوی تیر و سینه‌اش هم جلوی تیر. این‌ها انقلابی‌ترین مردان جهان در کربلا هستند. شجاع‌ترین، نترس‌ترین. یک‌تنه یک نفر با هزار نفر بجنگد. هفتاد نفر با سی هزار نفر جنگیدند، شجاعت دیگر از این بالاتر؟ چگونه می‌توانی یک مداحی بکنی یا منبری بروی که ته‌اش فقط ترحم بر حسین باشد و یک جوری نشان بدهیم که انگار این‌ها موجودات بیچاره و مفلوکی ذلیلی بودند. این خیانت است. این عمربن قرظه یکی از دست‌پرورده‌های درجه دو- سه مکتب سیدالشهدا است که وقتی تیر می‌آید او مواظب است که به امام حسین(ع) نخورد و صورت خودرا جلوی تیر می‌آورد. چند نفر از این آدم‌ها همین الان در کل این هفت میلیارد آدم، چند نفر آدم این‌جوری هستند؟ مداحی و منبر امام حسین(ع)، عزاداری، عزاداری حسینی و اهل بیتی است که از توی آن جلسه وقتی تمام شد، آدم‌ها تشویق بشوند این‌جوری بشوند، بشوند مثل عمربن قرظه. نه این که مادی، ترسو، اهل دنیا. نتیجه این‌ها باید آدم‌ها را اهل آخرت کند. بعد از این زیباتر. بدنش پر از تیر است. سیدالشهدا دارد نماز می‌خواند بعد از نماز پیش امام حسین(ع) می‌رود. حالا همه منتظر هستند که چه می‌خواهد بگوید. مثلاً بگوید آقا ما می‌بریم، می‌بازیم؟ یا حتی بگوید آقا من می‌روم بهشت، نمی‌روم؟ یک سوال پرسیده: «یَا رَسُولَ ٱللَّهِ أَوَفَیْتُ؟» آقا درست امتحان دادم؟ چقدر این سوال عجیبی است «یَا رَسُولَ ٱللَّهِ أَوَفَیْتُ؟» آقا من به وظیفه خود عمل کردم؟ سیدالشهدا فرمودند: «نَعَمْ، أَنتَ أَمَامِی فِی ٱلْجَنَّةِ». بله. شما جلوتر از من وارد بهشت می‌شوید. پیش روی من وارد بهشت می‌شوید. عزیزم برو «فَقَرِّنْ رَسُولَ ٱللَّهِ إِنَّ ٱلسَّلَامَ وَٱعْلَمْ أَنِّی فِی ٱلْأَثَرِ». برو به رسول الله بگو تو داری می‌روی. برو به رسول الله بگو من هم پشت سر تو دارم می‌آیم. «فَقَاتَلَ حَتَّى قُتِلَ رِضْوَانُ ٱللَّهِ عَلَیْهِ». عمر بلند می‌شود، لبخند می‌زند. او می‌بیند که سیدالشهدا گفتند: «من از تو راضی هستم و تو پیش از من به بهشت خواهی رفت، بهشت برزخ.» این بلند می‌شود با عشق و با شادی، شیدایی. اصلاً نمی‌فهمد که این همه تیر به او خورده است. به قلب دشمن حمله می‌کند در حالی که رجز می‌خواند: «قَدْ عَلِمَتْ کَتِیبَةُ ٱلْأَنصَارِ أَنِّی سَأَحْمِی حَوْضَةَ ٱلثَّمَارِ» ترجیع‌بند و قافیه‌های مداحی و ذکر و امثال آن، این رجزها را بخوانید. این‌ها دنیا را تکان می‌دهد. سپاه این را بدانند و ببینند که من با تمام وجود خود از این پرچم و از این حوزه حمایت می‌کنم.

«ضَرْبُ غُلَامٍ غَیْرَ نَکْسٍ شَارِیٍ دُونَ حُسَیْنٍ مُهْجَتِی وَدَارِی»

پیش پای حسین، خانه و خونم را همه را یک‌جا می‌دهم. این متلک به مردی به نام خرافه‌بن سعد که از این کوفیانی بود که خیانت کرد. از این شیعیانی بود که گفت آقا تشریف بیاورید، آقا بیا، آقا بیا. وقتی آقا آمد، بعد گفت نه دیگر آقا نیا، آقا نیا. و ترسید و به آن‌ها پیوست. بعد به او گفتند آقا برای چه آمدی؟ حداقل برو کنار، چرا حالا باز در کربلا به سپاه یزید آمدی؟ این مردک جواب داد. اصلاً «پفیوز» یعنی همین. مفهوم «پفیوزِ بی‌غیرت» یعنی همین. او می‌گوید که اگر نمی‌آمدم با حسین بجنگم، آن‌ها می‌رفتند و خانه‌ام را خراب می‌کردند. بعد عمربن قرظه در جواب او می‌گوید: «دُونَ حُسَیْنٍ مُهْجَتِی وَدَارِی». دار یعنی خانه. می‌گوید: «فدای حسین، خون من و خانه من.» تو از ترس این که خانه‌ات را خراب نکنند، آمدی مردک؟! خب او می‌جنگد، شهید می‌شود. در زیارت ناحیه مقدسه هم اسم او آمده است: «سَلَامٌ عَلَى عَمْرِبْنِ قُرَظَةَ ٱلْأَنْصَارِیِّ». برادرش در سپاه دشمن است. ایشان شهید شده است. نام برادرش علی است. این علی بلند می‌شود، چون برادر او عمر، در سپاه سیدالشهدا است و علی در سپاه یزید است. علی بلند می‌شود و می‌بیند که جنازه برادرش افتاده است. از سپاه ابن سعد می‌آید و داد می‌زند: حسین! دروغگو! عوام‌فریب! مردم‌فریب! برادرم را فریب دادی تا به کشتن دادی! او آدم ساده‌لوح احمق فریب تو را خورد. برادرم را به کشتن دادی؟ سیدالشهدا(ع) فرمودند: «إِنَّ ٱللَّهَ لَمْ یُضِلَّ أَخَاکَ». خداوند برادرت را گمراه نکرد، رها نکرد، «وَلَکِنَّهُ هَدَى أَخَاکَ». برادرت را نجات داد. هدایت کرد و «وَأَضَلَّکَ». خدا توی بدبخت را رها کرد که گم شدی. خدا تو را گم کرد. این هم گفت: خدا من را بکشد اگر حسین را امروز نکشم! حمله کرد به سیدالشهدا ضربه نیزه‌ای زد که به سیدالشهدا اصابت کرد ولی از کنار حضرت خیلی سطحی عبور کرد، و بعد نیروهای سیدالشهدا حمله کردند. جناب نافع بن هلال نیزه‌ای به او زد، او افتاد و مجروح شد. او را از معرکه بیرون بردند ولی نمرد، زنده ماند. او مجروحِ جانباز سپاه یزید بود.

دو برادر با هم جنگیدند. تعصب را این برادر در راه خدا کنار گذاشته است. این یکی صورتش را می‌آورد که تیر به چشمش بخورد و به امام حسین نخورد. بعد هم می‌گوید: «آقا، من درست امتحان دادم؟ کارنامه من درست است؟» امام(ع) می‌فرمایند: «بله، برو بهشت و به جدم بگو که من هم دارم می‌آیم.» این برادرش هم این‌طور. و از این نمونه‌ها زیاد است. یا همین جناب نافع که با نیزه این یارو را مجروح می‌کند، او در شب عاشورا نصف شب مواظب خیمه سیدالشهدا است. او می‌بیند که امام حسین از خیمه بیرون آمدند و در تپه‌ها و گردنه‌های اطراف راه افتادند. ایشان سریع خودش را می‌رساند. اول آهسته، بعد سیدالشهدا برمی‌گردند و می‌فرمایند که: «نافع تویی؟» می‌گوید: بله. امام می‌گویند: این‌جا چیکار می‌کنی اینجا؟ نافع گفت: آقا، من نگران شما هستم. شما این‌جا چه کار می‌کنید؟ ما در محاصره هستیم. این‌ها از صد طرف خطر است. شما آمدید بیرون. چه کار می‌کنید؟ گفت: یا رسول الله، من ترسیدم و وحشت افتادم. شما آمدید بیرون و دارید به این سپاه فاسد دشمن نزدیک می‌شوید. او گفت چرا آمدید؟ سیدالشهدا فرمودند که من از خیمه بیرون آمدم تا این ارتفاعات و تپه‌های اطراف را دقیق شناسایی کنم. چون از چند ساعت دیگر درگیری شروع می‌شود. نمی‌خواهم هنوز ما شهید نشده‌ایم، این‌ها از پشت سر یا از پهلو وارد خیمه‌ها بشوند. می‌خواهم این پشت سر خیمه‌ها را ببندم تا ما فقط از یک طرف بجنگیم. نمی‌خواهم تا زنده هستیم، خیمه‌ها مورد حمله قرار بگیرند. اشک نافع جاری می‌شود. می‌گوید: «پسر پیامبر تنها.» سیدالشهدا متوجه می‌شوند، دست او را می‌گیرند و می‌فرمایند که: نافع! این نبرد، به خدا سوگند، وعده‌ای است تخلف‌ناپذیر. ما از قبل‌ها منتظر این روز و این ساعت بودیم. این کار باید بشود، به نفع اسلام است.

بعد رو به نافع می‌کنند و می‌گویند که: به هر صورت من کشته خواهم شد ولی تو چرا؟ به نافع می‌گویند: نمی‌خواهی در این شب تاریک، همین دو تا کوه، از همین وسط، بیا و برو، بیا و برو. خود را نجات بده. من هم از تو راضی هستم.»نافع می‌زند زیر گریه. می‌گوید: من چه کار کردم که این حرف را به من می‌زنید؟ من چه کردم که به من می‌گویید بیا و برو؟ چه خطایی کردم مگر؟ که نمی‌خواهی من شهید بشوم؟» «إِنَّ سَیْفِیَ بِأَلْفٍ وَفَرَسِی مِثْلَهُ فَا وَاللَّهِ الَّذِی مَنَّ بِکَ عَلَیَّ لَا فَارَقْتُکَ حَتَّى یَکْفِیَ عَنْ فَرِیَقِی دَمٌ جَرِیٌ». این شمشیر من هزار و اسب من هزار می‌ارزد. سوگند به آن خدایی که به من منت گذاشت که در رکاب تو کشته بشوم. منت گذاشت به من، این فرصت را به من داد. سوگند به آن خداوند، از تو جدا نخواهم شد تا زمانی که این شمشیر در دست من باشد و بتوانم سلاح بگیرم، از تو جدا نخواهم شد. تا این‌قدر ضربه خواهم زد تا این شمشیر بشکند و مستهلک بشود. ما با آگاهی دچار این عشق شدیم. من خودم تصمیم گرفتم بیایم. چطور شما به من می‌گویید هوا تاریک است، از بین همین کوه‌ها و تپه‌ها بزن برو! الان می‌توانی بروی ولی از یکی دو ساعت دیگر دیگر نمی‌توانی.

وقتی که سیدالشهدا می‌فرمایند: یاران من کسانی هستند که «نُفُوسٌ آبِیَةٌ مِنْ أَنْ نُعْفِرَ طَاعَةَ ٱلْکِرَامِ إِلَى مَصَارِعِ ٱلْکِرَامِ» این نفس‌ها، این جان‌های شریفی هستند، بچه‌های من و نیروهای دور و بر من، این کربلایی‌ها، جان‌های شریفی هستند که هرگز اجازه نمی‌دهند نه خودشان نه من تسلیم این آدم‌های لعین پست بشویم و اینجا در مسرح، اینجا مسرح کرم است، اینجا قتلگاه انسان‌های کریم است. ما با عشق به سوی قتلگاهمان دویدیم. فرمودند: من چطور می‌توانم به ذلت تن بدهم؟ حتی مردم معمولی متدینین هم حاضر نیستند ذلت ما را ببینند. چطور من می‌توانم؟ بله، ظلمی که به این‌ها شده است باید گفته بشود. اما مظلومِ عاجز نبودند، مظلومِ عزیز بودند. مظلوم عزیز. آخرین حرف سیدالشهدا به زنان چیست؟ در آخرین لحظه که جدا می‌شوند که بعد حضرت زینب(س) می‌فرمایند: آهسته، آهسته برو. بگذار تو را ببینیم. چون داری می‌روی و دیگر برنمی‌گردی. آهسته برو، بگذار بیشتر تو را ببینم. «مَهْلًا مَهْلًا» این لحظه آخر یک کمی آهسته‌تر برو. «یَابْنَ ٱلزَّهْرَاءِ مَهْلًا مَهْلًا». آخرین جمله سیدالشهدا(ع) به این‌ها این بود که من آخرین باری است که می‌آیم، می‌روم و برنمی‌گردم. مبادا از طرف شما صدای یک زجه شنیده بشود. یک وقت زجه نکنید. این‌ها را شاد نکنید. زینب(س) چه می‌گوید؟ عزت؛ آقا مداحی و عزاداری تهش باید عزت باشد، نه ذلت.

اسیران کربلا را در کوفه آوردند. بچه‌های کوچک چهار- پنج ساله آن صحنه‌ها را دیدند. گرسنگی، تشنگی، شلاق، آن مصیبت‌ها، سر پدران آن‌ها روی نیزه‌ها بود، آن‌ها را دیدند. بعد طرف آمده به آن‌ها صدقه می‌دهد. می‌گوید: بیا، بیا، بیا کوچولو، نان، خرما، آب! حضرت زینب(س) می‌فرمایند: بچه‌ها! شما بچه‌های پیامبر هستید. بر ما صدقه گرفتن حرام است. جلوی آن‌ها پرت کنید. بچه‌های چهار- پنج ساله نان و خرما و آب را تشنه و گرسنه جلوی آن‌ها پرتاب می‌کنند. کدام ذلت؟ سراپای این خانواده عزت است. انقلابی‌گری است، شجاعت است، اقتدار است. زینب اسیر است، در زنجیر است، در کاخ یزید است. یزید در آن موقع ابرقدرت جهان بود. برمی‌گردد به او می‌گوید: مجبور هستم با کسی مثل تو دهن به دهن بگذارم و حرف بزنم. تو ارزشی که من با تو حرف بزنم، نداری. به یزید می‌گوید.

یک نمونه ذلت در کربلا نشان بدهید. به چه حقی نوحه و مداحی و روضه ذلیلانه بخوانیم؟ برای این که جلب ترحم کنیم. این پیام سیدالشهداست: «ٱلْمَوْتُ خَیْرٌ مِنْ رُکُوبِ ٱلْعَارِ وَٱلْعَارِ أَوْلَى مِنْ دُخُولِ ٱلنَّارِ». آنچه که من نگران آن هستم، عذاب الهی است، آتش است. ننگ دنیا از آتش آسان‌تر است. ولی مرگ در دنیا از ننگ و ذلت بهتر است. یعنی ما هر نوع اسم و ذکر اهل بیت که از دل آن عار بیرون بیاید، آیا معنی داشت حسین سکوت کند یا بایستد و حرکت نکند و برگردد؟ «وَقَدْ یَزْعَمُ ٱلْبُسَطَاءُ» می‌گوید آدم‌های ساده‌لوح، آدم‌های نادان سطحی فکر می‌کنند که «أَنَّ ٱلْحُسَیْنَ عَلَیْهِ ٱلسَّلَامَ لَوِ ٱسْتَعْمَلَ ٱلتَّقِیَّةَ وَصَافَحَ». اگر حسین تقیه می‌کرد و مصافحه می‌کرد و به حکومت دست بیعت می‌داد، «لَتَّقَى بِیَعْتِهِ شَرَّ بَنِی أُمَیَّةَ». بعد بنی‌امیه دست از سرش برمی‌داشتند. و «وَنَجَا مِنْ مَکْرِهِمْ». و از مکر و توطئه‌های آن‌ها نجات پیدا می‌کرد. «وَصَانَ حُرْمَتَهُ وَحُفِظَ مُهْجَتَهُ». خونش حفظ می‌شد، حرمتش هم حفظ می‌شد. «ذَلِکَ وَهْمٌ بَعِیدٌ». این اصلاً توهم است. امام حسین از من و تو خیلی سیاسی‌تر و هوشمندتر بود. می‌دانست حتی اگر تسلیم هم بشود و بیعت هم بکند، این‌ها او را ول نخواهند کرد. جلوتر می‌آیند. پس ببینید این‌ها قهرمانان ما هستند. ته مداحی و روضه‌خوانی و منبر و عزاداری، باید به تربیت چنین آدم‌هایی بینجامد. این فرهنگ باید تربیت بشود.

مرحوم محدث نوری در «دارالسلام» نقل می‌کند. عبارت جالبی نقل کرده، عجیب است. می‌گوید: «یکی از سادات اهل منبر که مشهور بود منبری و اهل منبر و مداحی بود و این فضیلت بزرگی است، افتخار بزرگی است. مدح و منبر و مرثیه اهل بیت، بزرگترین افتخار است. این اعجاز شیعه است. هیچ مکتب و دین و مذهبی نتوانست این کار را بکند. فقط شیعه توانست با همین روضه‌خوانی و مداحی، پرچم عاشورا و ابا عبدالله و پرچم اهل بیت را بالا نگه دارد. شما تمام دنیا را بروید ببینید. چیزی مثل عزاداری حسین هیچ جای دنیا نیست. این معجزه شیعه است که به دست همین مداح و منبری و امثال آن‌ها اتفاق افتاد. کدام مداح و کدام منبری؟ نه همه. مرحوم محدث نوری در «دارالسلام» می‌گوید: یکی از سادات مشهور اهل منبر خواب دید که قیامت شده است و مردم وحشت‌زده هستند و هر کسی دنبال کار خودش است. کارگزاران و فرشتگان محاسبه و محاکمه، مردم را پای حساب می‌برند. هر فرشته‌ای مامور جلب کسی است و حالا نوبت من رسیده است. من را پای حساب و کتاب بردند. یک منبر بلندی بود. رسول الله بالا بودند. پله بعد امیرالمومنین بودند و این‌ها حساب و کتاب مردم را می‌رسیدند. همه صف کشیدند. نوبت رسید به من. ناگهان از آن بالا پیامبر فرمودند: چرا حسین من را ذلیل کردی؟ - دقت کنید - محدث نوری در «دارالسلام» می‌گوید. می‌گوید این منبری سید محترم گفت پیامبر را در قیامت در خواب دیدم که گفت چرا حسین من را ذلیل و تحقیر کردی؟ گفتم: آقا، من این کار را نکردم. ولی فهمیدم منظورش چیست. چون در بعضی مداحی‌ها و منبری‌ها، می‌خواستم اشک بگیرم، قیمت آن این بود که این‌قدر حسین و اهل بیت را ذلیل می‌کردم که این‌ها همین‌جور که برای یک موجود ذلیل بیچاره بی‌دست و پا تاسف و ترحم می‌کنند و برای آن‌ها اشک می‌ریزند، گفتم حداقل این‌جوری یک اشکی بریزند. فهمیدم چون من این کار را می‌کنم منظورشان این است ولی انکار کردم. ناگهان دیدم بازوی من درد گرفت. مثل این که میخی فرو کردند. به پهلوی خود نگاه کردم و دیدم یک کسی اینجا طوماری در دستش دارد و این طومار را به من داد. باز کردم. تمام صورت مجلس‌ها و منبرهایی که رفته بودم، همه در آن بود. که فلان روز آنجا رفتم منبر، آنجا مداحی کردم، آنجا چه گفتی؟ آنجا این را گفتی. آنجا این تهمت را به حسین زدی. اینجا این جمله را از قول زینب گفتی. کجا زینب چنین حرفی زده بود؟ می‌گوید: «همه این‌ها ثبت شده بود.» من دیدم چیزی را دیگر نمی‌توانم انکار کنم. محدث نوری می‌گوید: بعد از این خواب، او کلاً منبر و مداحی را کنار گذاشت. گفت وگرنه من به جهنم می‌روم. یا باید درست منبر بروی، درست مداحی کنی، درست روضه بخوانی یا جهنم می‌روی. اکثر منبری‌ها و مداح‌های ما الحمدلله سالم هستند. هدف آن‌ها خدا است، هدف آن‌ها نه پاکت است و نه شلوغ کردن جمعیت است. هدف اصلی آن‌ها خداست. حالا پاکت هم دادند، دادند، باید هم بدهند. چون شنیدم بعضی‌ها به امثال ماها می‌گویند شما که برای خدا کار می‌کنید. خب تو هم باد برای خدا یک کاری بکنی. ما چیزی به تو نمی‌گوییم، تو حداقل خودت عقل داشته باش. تو خودت چقدر می‌گیری؟ حالا از شوخی گذشته، اکثر نه، از آن طرف هم بدانید، اگر مداح و منبری و روضه‌خوان ابا عبدالله، این همه مفاهیم ناب اسلام و تشیع را درست به مردم منتقل کند، جزو اولیاء الله است. چون در روایت داریم هرکس سنت حسنه‌ای بگذارد که کسانی را تربیت و اصلاح کند، خودش از این عالم می‌رود و ثواب‌ها همین‌طور به او می‌رسد.

ببینید آخوند و مداح و این‌ها، ما طلبه‌ها و شماها و همه مثل همین هستیم. ما یا اگر درست به وظیفه عمل کنیم، جاهای خوب بهشت می‌روند، اگر عمل نکنیم، بدترین جاهای جهنم می‌روند. آن وسط‌ها به ماها جا نمی‌دهند. یعنی بگویند: یا جاهای متوسط بهشت یا جهنم برای ما و شماها نیست. یا جاهای خیلی خوب بهشت یا جاهای خیلی بد جهنم است. یکی از این دو تاست دیگر، حالا وضعیت آن‌ها این است.

سید حمیری با جعفربن‌عفان روبرو می‌شود و به او می‌گوید که جناب جعفر، شما شاعر و مداح اهل بیت هستید، این شعرهای مزخرف چیست که راجع به اهل بیت می‌گویید؟ برای این که مردم غصه بخورند و گریه کنند؟ به این بها که اهل بیت را تحقیر می‌کنید؟ گفت من کی چنین کاری کردم؟ گفتند این شعر تو نیست که تو راجع به پیامبر(ص) و اهل بیت گفتی؟ راجع به اهل بیت گفتی «مَا بَالُ بَیْتِکُمْ تَخْرُبُ سَقْفُهُ وَثِیَابُکُمْ مِنْ أَرْذَلِ الْأَثْوَابِ» ای وای چی شد که سقف خانه‌های شما همه خراب شد؟ لباس‌های شما فقیرانه‌ترین و ارزان‌ترین لباس‌هاست و این چه لباس‌هایی پوشیدید؟ این چه حرفی است؟ این‌ها کل دنیا را به اهل بیت(ع) می‌دهند ولی آن‌ها زیر پای‌شان می‌گذارند. تو آمدی تاسف می‌خوری که چرا خانه‌هایشان و لباس‌هایشان گران نیست؟ نادان! گفت: راست می‌گویی! گفت به تو بگویم چه جوری شعر بگویی؟ این‌جوری که من گفتم! یک شعر مفصل و چقدر زیبا.

آیت الله مطهری می‌گوید که: مراقب باشید به نحوی عزاداری، روضه‌خوانی و مرثیه‌سرایی کنیم که ته آن یاس و عقده و احساس شکست بیرون نیاید. ته این نشود که ای بابا، اهل بیت که همه آن‌ها همه‌اش شکست خوردند. این‌ها مشکل خودشان را هم نتوانستند حل کنند، چطور می‌خواهند مشکل بشریت را حل کنند؟ همه‌اش باید برای این‌ها غصه خورد. ته‌اش این نیست. از توی آن، عزت و شجاعت و عدالت بیرون بیاید، نه ذلت و تاسف.

می‌گوید وقتی زیادی ملامت کردی، تا یک حدش خوب است. ملامت تا یک حدش خوب است، غیرت را تحریک می‌کند، انگیزه‌آور است. اما از یک حد به بعد وقتی زیاد شد، به قول "ابونواس" شاعر عرب، باعث اقراع می‌شود. یا بیخودی آدم‌ها را مغرور می‌کند که آقا هر گندی می‌خواهی بزنی، برو بزن، ربا، رشوه، زنا، کثافت‌کاری، بعد بیا یک گریه برای امام حسین بکن، بالا بالاهای بهشت می‌روی! یعنی خلاف همه قرآن و همه روایات و همه سنت پیامبر و اهل بیت است. شفاعت، حداقل پنج- شش تا شرط دارد. تا پانزده تا بیست تا شرط دارد. شفاعت شامل هر کسی نمی‌شود. می‌گوید اگر از یک حدی به بعد گذشت، یا مغرور می‌کنی و می‌گویی هر گندی می‌خواهید بزنید، شما به هر صورت بهشتی هستید! یا مأیوس می‌کنید، هی می‌گویید آقا خوردند، فقط خوردند، فقط خوردند، هیچ کار نکردند، فقط کتک خوردند! خب او مأیوس می‌شود و می‌گوید ائمه ما و رهبران ما که همه‌اش شکست خوردند! پس از ما چه امیدی هست؟! هیچ‌کدام از این دوتا نیست. نه شکست خوردند، بلکه پیروز شدند. نه ذلیل بودند، بلکه عزیز بودند. نه غفلت، امید کاذب، نه یاس. می‌گوید مأیوس نکن، احساس بدبختی، احساس شکست دائمی نباید ایجاد بکنید. خیلی‌ها در تربیت بچه‌ها می‌گویند اشتباه می‌کنند. مادام بچه‌شان را ملامت می‌کنند و در سرش می‌زنند و می‌گویند ببین فلانی‌ها پیروز شدند، تو شکست خوردی. آن‌ها بردند، شما شکست خوردید. ما همیشه باختیم! آن وقت عکس‌العمل بدی پیش می‌آید. از حد که می‌گذرد، روح حالت انقباض و فرار و تنفر پیدا می‌کند و می‌گوید اصلاً نمی‌خواهم، ولش کن!

این‌هایی که همین‌طور «عمه من غریبم، عمه من غریبم» می‌گویند، این تعابیر هرگز از زبان هیچ یک از کودکان و زنان و اسرا شبیه این جمله صادر نشده است. شبیه آن هم نیامده است. خلاف آن آمده است. عمه من غریبم، آقا ما غریبیم، آی من هم تشنه هستم، آی چه کار شد و...؟ می‌گوید اصلاً در روایات صحیح ما، اصلاً چنین چیزهایی نیست. گاهی یک قصیده درست وقتی نوشته می‌شود، هزار حماسه می‌آفریند و بنی‌امیه و بنی‌عباس و همه این‌ها را چنان می‌ترساند که از قبر امام حسین هم می‌ترسند. می‌گویند قبر او را هم خراب کن! متوکل قبر او را خراب کرد و به آب بست. چرا؟ چون حسینی معرفی شده بود که مرده‌اش هم به اندازه زنده‌اش خطرناک بود. لذا می‌گفت اجازه ندهید به زیارت او بروند! آقا، ایشان که شهید شده است، حالا زمان متوکل کجا، زمان یزید کجا؟ اصلاً رژیم بنی‌امیه رفته، بنی‌عباس آمده است. چرا شما می‌ترسید؟ مگر شما نمی‌گفتید علوی و اهل بیت هستید؟ شما مگر نمی‌گویید حق با حسین بوده است، نه یزید؟ چرا شما می‌آیید قبر سیدالشهدا را به آب می‌بندید؟ می‌دانید چرا این کار شد؟ این‌ها کینه بی‌منطقی با اسم حسین بن علی نداشتند. منتهی چون این عزاداری حسین جوری توسط اهل بیت مطرح شده بود - چون خود اهل بیت هنوز بودند - کسانی مثل کمیت و مثل دعبل بن علی خزاعی تربیت شده بودند، این‌ها مداح‌های اهل بیت بودند، این‌ها منبری اهل بیت بودند، روضه امام حسین می‌خواندند، جوری ارائه کردند که می‌دانستند همین عزاداری به اندازه یک سپاه خطرناک است. از اسم حسین به اندازه شمشیر زنده حسین می‌ترسیدند. این ذکر مصیبت‌ها این‌جوری بود که حسین را زنده نگه داشت و نگذاشت حسین تمام بشود و فراموش بشود. شد یک فکر، یک ایده، عقیده مبارزه با ظلم. متوکل‌ها هم حساب کار خود را کردند. دیدند با این سبک عزاداری و مداحی، ریشه این‌ها زده می‌شود. اتفاقاً می‌گوید متوکل هم آدم عاقلی بود هم مقدس‌ماب بود. هم هیچ عقده شخصی علیه امام حسین نداشت، هم قبلاً اسم امام حسین را هم می‌برد که امام حسین مظلوم است! ولی همان آدم دستور داد که آب ببندند و خراب کنند. چرا؟ چون دید این نوع مرثیه‌خوانی، این نوع مداحی و منبر مکتب شده است. دارد مکتب حسین پس از حسین می‌شود. این نوع دارد ما را هم زیر سوال می‌برد. من هم دیگر نمی‌توانم روضه حکومتی راه‌اندازی کنم.

مرثیه‌خوان‌های امام حسین تا در مسیر امام حسین و اهل بیت باشند، نزد خدا عزیز هستند و دشمن از آن‌ها می‌ترسد. از آن لحظه که می‌بیند دیگر از شما نمی‌ترسند، کمک هم می‌کنند و تشویق هم می‌کنند. آمریکا می‌گوید هیات‌های عزاداری راه‌اندازی کنید، انگلیس می‌گوید قمه بدهید، شاه می‌گفت قند و چای بدهید. از آن لحظه بدانید دیگر ما هیات امام حسین نیستیم. مداح او و روضه‌خوان او نیستیم.

بعد نمونه دیگر می‌گوید اربعین است. اربعین که می‌شود، این روضه‌ها را می‌خوانند، مردم هم فکر می‌کنند اسرا از شام مستقیم به کربلا برگشتند و آنجا با جابر ملاقات کردند. که حالا دیگر نمی‌خواهم وارد بحث تاریخی بشوم. منتهی مقایسه می‌کند. می‌گوید یک وقتی مداح و منبری امام حسین، کمیت اسدی و دعبل خزاعی بود. دوتا روضه‌خوان، اما نه مثل روضه‌خوان‌های ما. این‌ها عین عبارات شهید مطهری است. می‌گوید دوتا شاعر مرثیه‌گو، اما نه مثل محتشم. فهمیدید چه شد؟ آقای مطهری می‌گوید من مرثیه‌های محتشم را خیلی قبول ندارم. خدا محتشم را رحمت کند اما تمام اشعارش تاسف و ترحم است! شهید مطهری می‌گوید به نظر من اگر اهل بیت مرثیه‌های جناب محتشم را می‌دیدند، این‌ها را به عنوان نماد عزاداری امام حسین قبول نداشتند. البته انشاءالله ایشان به اجر خود پیش خدا می‌رسد اما این‌ها عزاداری حسین و کربلا نیست. پس در برابر آن چیست؟ مگر شعرهای دعبل و کمیت؟ آن‌ها ذکر مصیبت هستند. اشعار ابن رومی، اشعار ابوفراس حمدانی. ایشان می‌گوید همین اشعار جناب محتشم که هزار تا خواب برای آن نقل می‌کنند، مقایسه کنید ببینید اشعار جناب محتشم کجا، اشعار کمیت و دعبل کجا؟! از آن اشعار عزت و معرفت اهل بیت می‌بارد، از این اشعار فقط تاسف، ترحم، غصه، بدبختی، بیچارگی! این فقط می‌خواهد اشک بگیرد. او معرفت اهل بیتی تولید می‌کند. حتی ایشان می‌گوید حتی به نظر من اشعار جناب محتشم هم خیلی حسینی نیست. کمیت کیست؟ کمیت کسی است که اشعارش از یک سپاه برای بنی‌امیه مضرتر و خطرناک‌تر بود. این مرد روضه‌خوان بود. چه روضه‌خوانی! نه این که چهار تا شعر مفت بخواند، پول بگیرد و برود. شعری می‌خواند که دنیا را تکان می‌داد. دستگاه خلافت را تکان می‌داد. عبدالله بن حسن بن علی، جناب عبدالله محض، تحت تاثیر شعرها و روضه‌خوانی و مداحی و مرثیه‌سرایی کمیت، می‌گوید ما از طرف اهل بیت می‌خواهیم به تو صله بدهیم. می‌گوید او رفت سند مزرعه اهل بیت که در آن زمان دست این‌ها بود، آورد و به کمیت داد. گفت این شعر مداحی و ذکر مصیبت انقلابی تو که دوباره این شعر خودش عاشورا درست می‌کند، کربلا درست می‌کند. این‌قدر ارزش دارد. از همین‌ها برای ما مانده است. کل سند این زمین و مزرعه که مال ماست، همه آن را می‌خواهیم به شما صله و هدیه بدهیم. کمیت گفت به خدا محال است بگیرم. من مرثیه‌خوان سیدالشهدا هستم، حسین هستم. من روضه‌خوان حسین هستم. من برای خدا مرثیه گفتم، من برای پول نبود! می‌گوید این‌قدر ما اصرار کردیم تا بالاخره ایشان گرفت. گفت خب بالاخره اهل بیت، فرزندان پیامبر هستند. این را از باب احترام و امثال این‌ها. گرفت و بعد از مدتی پیش عبدالله بن حسن بن علی، یکی دیگر از اهل بیت رفت. گفت: یک خواهشی از شما دارم. گفت چیست؟ گفت قبول می‌کنی؟ گفت بگو چه چیزی را تا قبول کنم. گفت نه، اول قول بدهید تا بعد به من بگویم. گفت خیلی خب. گفت قسم بخورید که این خواسته من را اجابت می‌کنید. گفت باشه. قسم خورد. رفت سند را برگشت. گفت این سند را از من پس بگیرید. من برای اباعبدالله شعر گفتم، هیچ چیز نمی‌خواهم. به حساب امام حسین(ع) گفتم. می‌خواهم خود ابا عبدالله از من پذیرایی کند. می‌خواهم موقع مرگ، ابا عبدالله بیاید بالا سر من و بگوید جواب آن مرثیه‌هایی است که خواندی. این را قسم داد و این را پس داد. بنی‌هاشم رفتند و برای ایشان پول جمع کردند و گفتند حالا آن زمین را پس دادی، این پول‌ها را بگیر. هر کاری کردند، قبول نکرد. گفت محال است!

خب ایشان بخاطر مرثیه سیدالشهدا سختی‌هایی کشید و به طرز بدی او را کشتند. او را گرفتند و به خانه یوسف بن عمر ثقفی پلید که حاکم کوفه بود. هشت نفر او را محاصره کردند. از هشت سمت با قمه و شمشیر تکه‌تکه‌اش کردند و در لحظه‌ای که خون از سر و صورت و گردنش می‌رفت و روی زمین افتاد، این مرثیه‌سرای امام حسین و اهل بیت، نقل شده است: «این هشت نفر با شمشیر و کارد و قمه، با ساطور او را می‌زدند و خردش می‌کردند و او مدام می‌گفت: «ٱللَّهُم آلَ مُحَمَّدٍ ٱللَّهُمَّ آلَ مُحَمَّدٍ ٱللَّهُمَّ آلَ مُحَمَّدٍ» خدایا اهل بیت پیامبر، خدایا اهل بیت پیامبر. این‌ها را گفت و کشته شد و شهید شد و رفت. دعبل کسی است که می‌گوید من پنجاه سال دار خودم را بر دوش کشیدم و منتظر بودم به خاطر این مرثیه‌هایی که خواندم، مرا بکشند. گفت هر کس مرا تهدید می‌کرد که از اهل بیت و از مکتب اهل بیت نگو، و تسلیم این فاسدها و ظالمان بشو، من می‌گفتم من را از چه می‌ترسانید؟ این دار من روی دوشم است، من هر جا می‌روم، دارم را با خودم می‌آورم، با این مرا به دار بکشید. دعبل این‌جوری بود. این دعبل و کمیت هستند که مرثیه‌گو و روضه‌خوان، الگوی روضه‌خوان‌ها و منبری‌های سیدالشهدا و امثال این‌ها باید باشند. ان شاء الله موفق و موید باشید.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته



نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha